من عاقبت از اينجا خواهم رفت              پروانه اي كه با شب مي رفت

.......................خستم.......................خستم.......................خستم

نمیدونم چی می خوام من

 تو این دنیا .....

دلتنگی داره  رفیق تنهاییم میشه

من خستم از بودن به اجبار زیستن /گاهی از خودم میپرسم بود نبودم برای کسی مهمه/

هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم من اینجااحساس خفقان میکنم ...

من عاقبت از اينجا خواهم رفت              پروانه اي كه با شب مي رفت

 

اين فال را براي دلم ديد

ديري است

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهيان و تنهايي خودم

پر كرده ام , ولي

مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري

در شرم صبح پر بگشايم

با يك سبد ترانه و لبخند خود را به كاروان برسانم

 اما, من عاقبت از اينجا خواهم رفت                            پروانه اي كه با شب مي رفت     

     اين فال را براي دلم ديد

اما دیگر خودم را نمی شناسم

فقط تو ماندی
همه رفتند!
.
اما دیگر خودت را نمی شناسی
فقط من ماندم
نگاه می کنم
همه رفتند!
.
اما دیگر خودم را نمی شناسم
فقط من و تو ماندیم
نگاه کن
همه رفتند!
.
اما دیگر همدیگر را نمی شناسیم....................

براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

fyro58zu.jpg

جايی آن دورترها...دنبال چيزی ميگردم که مردم بهش شادی ميگوييند

EveryWay That I Can

به من گفت بیا ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک قدم جلو نیامد ...

به من گفت بمان ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک لحظه حضور نداشت ....

به من گفت بخند ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک ارزن بانیش نبود .....

به من گفت بمیر ، اما نمی دانست که خودش زودتر از من مرده است .......

اما من

امدم

ماندم

خندیدم

مردم

هوا رفته رفته تاریک تر می شود

من رفته رفته روشن تر می شوم
هوا رفته رفته روشن تر می شود
من رفته رفته تاریک تر می شوم

چه رویایی و زیباست قصّه ماهی و آب دریا ،؛، امّا قصّه ی من و نیاز هایم قصّه ی دیگریست !

کرم خاکی و خاک !

 

I`m Prisoner Of My Thoughts

کلافه ام از افکار پراکنده ای که مادام در مغزم جاریست .

خسته ام زیرا که مغلوب افکار پراکنده ی جاری در مغزم شده ام .

عاصی ام زیرا که توانایی بیرون راندن افکار پراکنده ی جاری در مغزم را ندارم .

ای کاش می توانستم تمامی این ذرات معلق و پراکنده - که انها را با نام افکار می شناسیم - را به هم جفت کنم ، تا به گونه ای انسجام یابند که دیگر هیچ سلولی و هیچ مولکولی و هیچ عنصری قدرت از هم گسیختن انها را نداشته باشد .

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند

بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش

شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند

مي خوام روي تمام سنگ هاي دنيا بنويسم دلم واست تنگ شده و آرزو ميکنم يکي از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمي دل تنگي چه دردي داره ولي نه فايده نداره تو آدم بشو نيستي ميترسم کوهم رو سرت بريزه ولي بازم نفهمي ميدوني اصولا تو نوفهمي ؟؟

 

مهم نيست که خسته ام...مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه مهم نيست که غمگينم...مهم اينه که الان پر از تجربه ام مهم نيست که يدونه غصه دارم...مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن... مهم نيست دلم شکسته...مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته ست

تقصیر من نبود!

تقصیر من نبود!

تقصیر من نبود که اینجا به دنیا آمدم .تقصیر هیچ کس نبود ،اما حالا هستم و روی شناسنامه ام نوشته اند فلانی ،فرزند فلانی ،متولد همین جایی که ایران می نامندش.

ایران .

کشور من ، که نمی دانم چرا تبدیل شده به غول بزرگی که از آن می ترسم ،می ترسانندم.

این را گفتم که بدانی اختیار زیادی نداشتم - نه من که همه ما - در انتخاب جایی که الان در آن زندگی می کنم.

جایی که حق طلبان زنده به گور می شوند و مجیزگویان لامذهب کیسه کیسه مال انباشته می کنند.

جایی که مدیریتهای قرون وسطایی و اعدام با طناب دار در ملا عام می خواهد دوباره رونق بگیرد تا یادمان نرود که زیاد دست از پا خطا نکنیم که این آینده دور و نزیک ماست.

و شهر من زنجان؛ یکی از شهرهای قرون وسطایی همین کشور است که وزیر کارش وعده ایجاد سالانه  یک میلیون شغل را داده بود و حالا که صندلی اش در وزارتخانه محکم شده به جای عمل به آن ،تحصیل کرده گان شهر من را بر سر سفره شهرداری تهران دعوت می کند ،آن هم با سمت رفتگری!

می دانم که نباید کار را عار دانست ،تنها چیزی که نمی دانستم این بود که شان و مقام تحصیل کرده گان شهر و کشورم در حد رفتگری است و ...

اصلا ای کاش نمی گفتند می خواهند اشتغال زایی بکنند،بیکار که بودیم لااقل یک درد داشتیم ولی  حالا که می خواهند  کار آفرینی هم بکنند تمام آبرو و حیثیتمان را به باد می دهند.

آخر بی انصاف ها ،مگر درد بی کاری برایمان کم بود که حالا اعضای شورای شهر سجاس رود آگهی استخدامی را با تمام افتخار تکثیر کرده تا درراستای اشغال زایی ، جوانان این شهر را به شهرداری تهران بفرستد!

حتما لازم بود چنین اشتغال زایی را در کارنامه مدیریتی تان ثبت کنید وبه عنوان شرایط ویژه  بنویسید  "با سه وعده غذای کافی و سرپناه؟!!!!"

حتما باید تمام بدبختی ها را به رخمان می کشیدید  و می گفتید به وضعی دچار آمده ایم که به نان شب محتاجیم و در نبودش از گرسنگی ایمانمان را هم از دست می دهیم!!!

یادم رفت بگویم که برای این کار با منت گواهی پایان خدمت یا اشتغال به تحصیل هم لازم بود تا اعضای شورای این شهر معرفی نامه ای را ضمیمه اش بکنند و همراه فرد متقاضی به شهرداری تهران بفرستند.

معرفی نامه ای که باید در آن نوشته  شود:"لطفا این دانشجوی بینوا را در بخش خدماتی آن سازمان مشغول به کار گردانید تا از صدقه سری بلایی که آقایان بر سرش آورده اند ، از گرسنگی نمیرد."


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند، به اين مضمون: روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان .

  خدایا به من ببخش  چیزی از جنس خودت   باید که  از این قالب رها شوم.

 

 

   ديگران را ببخشيد نه به اين علت که انها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت که تو لياقت ان را داري که ارامش داشته باشي...
........................................................................................................................................................................................................

تو حتي درباره ي دروغگو بودنت هم راستگو نيستي


چرا خفه نمي شي؟چرا دهن گشادت و نمي بندي؟
هيچ مي دوني خيلي بدبختي؟...آره... تو يه آشغال بدبختي که من دلم واسه ت مي سوزه.همه ازت متنفرن

همه ازت متنفرن

من ازت متنفرم.از اون چشاي وزغيت متنفرم
بعضي شبا خواب ميبينم دارم مثله ت مي کنم.حتي فکرش هم حالم و جا مي آره
مطمئن باش يه روزي اين کارو مي کنم. هر وقت منم مثل تو بشم يه آشغال کثافت عوضي
برو گم شو.
ازم فاصله بگير.
بهم دست نزن.
نازم نکن.
نبوسم.
حالم بد مي شه.
مي خوام اوق بزنم تو صورتت.
مي خوام اوق بزنم تو وجودت.
مي خوام بالا بيارم تو چشاي وزغيت.
انقد بدبختي که نمي دوني چقد بدبختي.
نمي دوني چقد ازت متنفرن.همه ازت متنفرن.
تو فقط يه انگل کثافت آشغال عوضي دروغگوي بالفطره اي که گند مي زني به همه چي.
مي خوام خط خطيت کنم.اصلا واسه همين رفتم اون همه پول چاقو دادم ديگه.
اول انگشتات و ريش ريش مي کنم.بعد پاهات و چارخونه اي مي کنم.رو چشات هم مي نويسم  ANATHEMA

رو صورتت هم مي نويسم.... نمي دونم.بايد موقعش بشه ،حسش بياد تا تصميم بگيرم با اون صورتت چي کار کنم    

نقاشيت مي کنم.انگاري بخوام کوبيسم کار کنم.آخرشم مي شي يه تابلوي سورئاليستي.
بعد همه ميان اوق مي زنن به هيکلت مي شي تابلوي رئال،اون وقت مي شي خود واقعيت.
تو يه آشغالي پس جات تو زباله دونيه.
برو سر جات بتمرگ و گند نزن به زندگي بقيه.
خفه شو.
لعنت به تو
لعنت به چشاي وزغيت.

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.
بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدندمگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند.
:

شعبان.....!!!!!

و سلامی دوباره

تابستان هم در حال گذره .این بدترین تابستان عمرم بود. بار اولم نیست که از تابستان گله مندم و قطعا آخرین بار هم

نخواهد بود

 

نگراني هرگز از غصه فردا چيزي نمي كاهد ، بلكه فقط شادي امروز را از بين مي برد

به جرم خویش در مانده ام

((((الهی به جرم خویش در مانده ام لطف خویش را در کارم کن
الهی دردم را تو دانی به دیگری وامگذارم
الهی گر چه معصیتکارم جز تو کسی برای دردلهایم نمی یابم به دیگری مسپارم
الهی عادت کرده احسان خود را از درگاهت مران و نا امیدم مگردان
الهی اگر بد کرده ام امید بخشش از تو کریم دارم)))


تا حالا شده شب وقتي همه خوابن و شهر در سكوت و آرامش بسر مي بره،وقتي صداي هيچ ماشين و موتوري زير سقف آسمون نمي پيچه، با خودت ،به زندگيت،اعمالت،دنيايي كه توش مدام در حركت وتكاپو  براي بهتر بودن،بهتر شدن و به بهترها رسيدن ،هستي فكر كني؟!

شده با دلت خلوت كني و از خودت سوال كني؟ من كيم؟چيم؟كجام؟چكار مي كنم؟ شده اين شعر معروف رو با ذره ذره وجودت حس كنی،لمس كني كه...

روزها فکر من این است و هم

ه شب سخنم

                                  که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟             

                                     به كجا مي روم آخر ننماي وطنم؟     

چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن

دستت رو بذار روی قلبت ..این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه....جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...منتظر باش اما معطل نشو....تحمل کن اما توقف نکن....قاتع باش اما لج باز نباش....صریح باش اما گستاخ نباش....بگو اره اما نگو حتما....بگو نه اما نگو ابدا

 

 

 

 

 

 

همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس تا می توانی به طرف کسی سنگ پرتاب نکن چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .

خشم

 

بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم

اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.

دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.

و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.

اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،

زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!

جبران خلیل جبران