بلد نیستم،

 ،

 

نه زنده ماندن

 

و نه زنده کردن.

 

نشسته ام زیر جذر زندگی

 

و هوا نفس می کشم... بی اراده.

 

و اگر انگیزه ی گرم ماندن دستهایم

 

در صعودی ترین نقطه عطف زندگی ام نبود،

 

و اگر تو را نمیافتم صد بار زنده نمانده بودم... با اراده.

 

 

 

 میای می شینی پای کامپیوتر و آخرین  دست نوشته ها تو تایپ می کنی...میری تو سایتایی که دوست داری سرک می کشی،تو چند تا وبلاگ کامنتی می ذاری و کامپیوترو خاموش می کنی...

این قدر از دست خودت شاکی ای که هیچ فحشی ام نداری به خودت بدی!!...هرکسی طرفت میاد از سر ناچاری لبخندی می زنی که یعنی بابا دست از سرم بر دارید،بنگاه ظاهرسازیتونوجمع کنید ببرید یه جایی که مشتری داشته باشه... بذارید اونقدر احساس مسخرگی کنم که تو سرمای کلمه هایی که کم میارمشون منجمد شم.

احساس می کنی ۲ نفر شدی. ۲ تا آدم مسخره که نقش یه آدم خوب و دوست داشتنی و بازی

 

 می کنن![ خدایا کی تمومش می کنی این سناریوی مزخرفو؟ ]

 

می خوای یه دفه قید همه چیزو بزنی و به همه بگی که اصلاً اون نازنینی که اونا فکر می کنن

 

نیستی... باهاش حرف که می زنی احساس شر مندگی می کنی فقط پشت تلفن لبخند می زنی اون قدر هاهاها لبخند بزن که بگه چرا ساکت شدی باز؟؟؟؟؟؟؟

دوست داری درست همون کارایی رو بکنی که بدت میاد،

 می خوای اونقدر تو وبت بنویسی که هیچکس تا آخرش نخونه... که بری وسط خیابون هواررر بزنی مسخرم کنیـــــــــد...با انگشت نشونم بدید...اون قدرکه نوشته هام به خاک بیفته و نانوشته هام به فراموشی!

م

ن

م

ن

می رم تو اون کمد معروف بازی های بچگیم کز می کنم آن قدر قهرم که توش به زور جا می شم ... درو می بندم که مثه بچگی هام مامانم دنبالم بگرده...اون قدر منتظر می شینم که اشکم درمی یاد ولی هیچ کس نمی ُپرسه کوشی؟؟کجایی؟؟

دیگه ه ی چ ک س  نیستم چون هنوز کسی کاری باهام نداره...

خوابم گرفته...اشکام رو گونه هام خشک شده...هنوز چه قدر حرف دارم ... به اندازه ی ۲۴ ساعتِ هررر روز...

هنوز چقدر مسولیت انجام نشده دارم...و چه قدر کلمه ی استفاده نشده...

 

یادم باشه وقتی بیدار شدم بهت بگم امروز چقدر نگران بودم که ...............

 

خواستم بگویم : من نگران هیچ چیز نیستم چون با تو دیگر احساس تنهایی نمی کنم...

                                               

 

 

 

 

 

lحالا این قدر می فهمم که :

 

 نباید از هر کس بیشتر از خودش توقع داشت...هرکس به اندازه ی خودش...پس بی خود حرص نخور...

نباید همه ی آدما رو به یه چشم دید...هزاران چشم باید داشت!

نباید به خاطـر تحسین ِدیگران کارای مهم کرد...فقط به خاطر خودت و خودش و خودش.

نباید برارسیدن به هدف های شخصی دیگران رو له کرد...دنیا همیشه در حال چرخیدنه،یه روزبه خاطر تو یه روز...

نباید برا اینکه فقط چیزی گفته باشیم حرف بزنیم... میشه هیچی نگفت ولی به اندازه ی همه ی حرفای مهم سکوت کرد... K

.

.

دلمو شکستی برو

من تو را تا بی نهایت می پرستیدم ولی هرگز نفهمیدی

التماست کردم و در خود شکستم غرورمو باز هم نفهمیدی

عاشق نبودی تا که بفهمی دردمو احساسمو

هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو

دلمو شکستی برو...دلمو شکستی برو....برو دیگه نه نمیخوامت

دلمو شکستی برو...دلمو شکستی برو فقط اینه جوابت برو برو دیگه نه نمی خوامت............

به پای تو نشستم از عشقت مست مستم

دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم..................

زندگی کوتاه

زندگی کوتاهر از آن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی تر

از آنند که بشکنند.فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشم

 

یک جای چشمم به نوشته ای بر خورد که خوشم اومد متن قشنگی که ادم وا دار به فکر میکنه :

 

 

((((. انسان! چرا غير خدا را مي‌خواهي؟! مگر از غير او چه ديده‌اي؟! اگر او نخواهد هيچ چيز مؤثر نيست، و برگشت تو به اوست! چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شده‌اند شاهبازان طريقت به شكار مگسي!! خدا را گذاشته، غير خدا تحصيل مي‌كني؟! چرا اين قدر دور خودت چرخ مي‌خوري؟! خدا را بخواه و همه خواستني‌ها را مقدمه وصول او قرار بده، مشكل اين جاست كه ما همه چيز را براي خود مي‌خواهيم حتي خدا را)))))

 

 

 

نمیدونم چی می خوام من تو این دنیا .....

 

 

گاهی وقتا به در دیوارخیره میشم بغض میکنم احساس میکنم هیچ کس درکم نمیکنه پیش میاد دلت از این قفس خسته بشه سجادتو پهن کنی واحساس کنی چقدر دلت تنگه.........دلت پر بکشه چقدر احساس خوبی وقتی همه چیزایی که تو قلبت سنگینی میکنه به گسی میگی که بی همتاست ..سبک میشی و شرمنده این همه محبت........

دلم گرفته ..........من نمیدونم  چه نقشی بازی میکنم.گم شدم تو سیاهیو اوهام

  دلتنگی داره  رفیق تنهاییم میشه تا بحال شده دلت انقد تو سینه تنگ بشه که احساس خفگی کنی

خدای من نازنینم دلم این قفس نمیخواد از تو فرسنگ ها فاصله گرفتم /  ه

نازنینم تنهام میزاری حالا که بیشتر از هر زمانی بهت نیاز دارم بغضی عجیب وجودمو گرفته بی تو همه دنیا برام مثل قفس /اگر نیستم آنچه بودم ولی تو همانی که بودی مهربانم اسیرم اسیر دل اسیر هوسهای بی حاصل.......

تو بهتر از هر کسی میدونی هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم من اینجااحساس خفقان میکنم .....

نازنینم میدونم همیشه باهام خوب بودی این منم که همیشه ناسپاس بودم چرا تنبیه ام نمیکنی  من لایق این همه خوبی تو نیستم من خستم از بودن به اجبار زیستن /گاهی از خودم میپرسم بود نبودم برای کسی مهمه/

 

من عاقبت از اينجا خواهم رفت              پروانه اي كه با شب مي رفت

 

اين فال را براي دلم ديد

ديري است

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهيان و تنهايي خودم

پر كرده ام , ولي

مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري

در شرم صبح پر بگشايم

با يك سبد ترانه و لبخند خود را به كاروان برسانم

 اما, من عاقبت از اينجا خواهم رفت                            پروانه اي كه با شب مي رفت          اين فال را براي دلم ديد

زندگيم را هدر دادم"

باور كنيد اين بد ترين جمله اي است كه ممكن است بشنويد

وقتي خستگي تو همه ذرات وجود آدم رسوخ كنه،
 وقتي از شدت دلتنگي و بي حالي رمقي براي گريه نداشته باشي،
 وقتي حس كني همه دنيا داره رو شونه هات سنگيني ميكنه،
 وقتي از نبودن گرماي دست كسي كه دوستش داري بغض گلوتو ميگيره،
 
وقتي دنيا با همه بزرگيش واسه تو تنگ به نظر ميرسه،
 وقتي با نگاه كردن به يه شاخه گل سعي در فرار كردن از خاطراتت داري،
 وقتي تك تك نُتهايي كه ميزني همه فقط يه صدا ميدن، وقتي پرواز پرندها، صداي باد، نم نم بارون،
 معناي نگاه و خيلي چيزاي ديگه كه همه جلوه هاي زيبايي هستن برات رنگ و بويي نداشته باشن،
 بفهم كه اِشكال از خودته . بايد با حقيقت كنار اومد – بي تعارف –
ميدوني حقيقت هميشه اون چيزي نيست كه بخواد آرماني باشه و به دور از هر پليدي و سياهي.

حقيقت اينه كه اين روزا اگه همرنگ جماعت،
 جماعتي كه اطراف تو هستن نباشي، ول معطلي – شرمنده –
آره يا بايد مثه عامه مردم فكر كرد،

 مثه اونا پوشيد، خورد، تفريح كرد و يا در حسرت يه گوشه دنج و ساكت، د ِق كرد.
 اينكه ميگم بايد دق كرد راست ميگم چون تقريباً همه جا رو آدمايي گرفتن كه ديدنشون كراهت داره.
 كسايي كه ظاهراً شبيه به خودت هستن ولي به طرز عجيبي با تو تفاوت دارن. تفاوت در بينش و نگرش.
 
چيزايي كه به نظرت ارزش هستن زير يه علامت سئوال بزرگ قرار ميگيره
 و حس بدي به سراغت مياد كه راهي براي در رفتن از اون سراغ ندارم

 

چرا مي نويسم ، چرا از سكوت مردابي مي نويسم كه روزي چون رود مواج و طوفان بود
از مردابي مي نويسم كه مسدودش كردند


ازچی بنويسم

 

شايد  از چيزي بنويسم كه وجود نداره
تخيلي از سيندرلايي كه در هيبت گدايي به عظيم مرتبه عشق رسيد
خوب مي دانم كه نمي شه ، چرا كه قصه عشق شاه و گدا
فقط افسانه است

از هرچه دلم مي خواهد بنويسم ، ولي سكوت بهترين راه علاج اين خلاصه هاست
فقط سكوت

سكوتي كه نوشتن در ميان واژه هاي آن هزار بار تكرار شده باشد فقط سكوت
سكوت و سكوت همان سكوت كه تو را تا انتهاي مزيت زيستن رهنمون است
سكوت كن و هيچ چيز نگو ، حتي اداي انسان هاي گنگ را هم در نياور
آن موقع شايد كسي يا شايد ديگراني به تو گفتند بنده خدا گنگ است
فقط همين


 تنهايي خيلي بده ولي تنهايي توي لحظه هاي بي كسي بدتره،
 وقتي كه حس مي كني كه الان بايد بنويسي خوب مي نويسي و از
 اين ابهام كوچه هاي خيال انگيز وحشت فرار مي كني و خوبيش اينكه
لااقل از خودت مي نويسي و يه كم كمكي احساس راحتي ميكني ،

بازهم همه به جرمي مرا محكوم مي كنند
كه نبودن است
نبودن احساسي كه نياز هر آدم است
امروز توبيخم مي كنند كه چرا
چرا چي ..............

منتظر پيام وپيغامي نيستم كه خوب مينويسم يا نه ، فقط مي خوام بنويسم
، تا بلكه از تنهايي لحظه هاي وحشت انگيز زمان فرار كنم
،

زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

 

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

در میان بازوان تو ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

اگر یک نفس

مرا به حال خود رها کنی

 

ماهی تو جان سپرده روی خاک

(*فریدون مشیری*)

خدايا ! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است ،تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست

اینجا

اینجا

تمام ناتمام من

محبت و لطف خدا

محبت و لطف خدا نسبت به بنده خودش

- خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

- بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

- خدایا! سه رکعت زیاد است!

- بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

<<<یا الله>>>

- خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم

میپرد!

- بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

- خدایا! هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

- بنده ی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب

میکنیم.....

بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد.....

- ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من

خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم

برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...

- خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...

- ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...

- پروردگارا! باز هم بیدار نمـیشود!

اذان صبح را مـیگویند، هنگام طلوع آفتاب است...

- ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـیشود...

خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـیگرداند.

ملائکه ی من!آیا حق ندارم که بااین بنده قهر کنم؟

 

 

-

چگونه بلاگر شويم ؟

 

چگونه بلاگر شويم ؟

 

 مواد لازم:

 1- يک عدد مخ (حتی الامکان گنديده و پوسيده)مسه مخ ........

 2- يک مقدار رو (هر چه بيشتر بهتر)

 3- يک پيمانه وقت (خانومای محترم پيمانتونو سر پر در نظر بگيرين)

4- مقداری ريش جهت گرو گذاشتن و لينک گرفتن (تذکر: خانومای محترم ناراحت نباشن که ريش ندارن چون پسرا خيلی راحت به اونا لينک ميدن)

5- يک ذره اطلاعات برنامه نويسی (نداشتی هم نداشتی)

6- کمی شانس

 7- نوک سوزن هوش جهت دودر کردن مطالب بدون متوجه شدن صاحابش

8- نمک به ميزان لازم

مراحل کار:

1- ميری تو سايت بلاگفا یا میهن بلاگ و بلوگ اسپوت و يه بلاگ...به نام خودت ثبت ميکنی. اولين و مهمترين چيز انتخاب اسم مناسبه. هر چی اسم بلاگت تو چشم تر باشه بهتره. برای مثال اسامی: آب‌حوضی، لگن‌سوراخ، لوله ‌چاه، فک‌آويزون، خشتک ‌پاره، فاضلاب، قوزميت! و... پيشنهاد مي‌شود.

 2- حالا که اسم بلاگتو انتخاب کردی وقتشه که يه قالب انتخاب کنی. برای شروع کار يه قالب ساده انتخاب مي‌کنی که بتونی هر بلايی بخوای سرش بياری.

3- در اين مرحله وظيفه خطير دودر کردن شروع ميشه. ميری تو بلاگای مختلف و هر قسمتی رو که خوشت اومد از قالبش دودر ميکنی و ميذاری تو بلاگ خودت. البته اون يه ذره هوش بايد اينجا فعال بشه. بايد کلمات يا شکل اون چيزی رو که دودر کردی رو عوض کنی تا يارو شاکی نشه.

 4- حالا تو يه بلاگ داری که ميتونی هر ی که بخوای توش بنويسی. بنابراين يه طرح کلی واسه خودت ترسيم ميکنی که ميخوای چه تيريپی بنويسی. مثلا طنز يا هر چرند ديگه.

5- دو تا مطلب از خودت مينويسی شونصد تا مطلب از ديگران.

6- يه ذره که پرو بال گرفتي مرحله پاچه خواری بزرگان آغاز ميشه. در اين مرحله بايد پاچه‌ی وبلاگای درجه يک و کله گنده رو آنچنان بخارونی که خر بشن و بهت لينک بدن. اين مرحله در سرنوشت بلاگ شما بسيار حياتی است. از اينرو دقت لازم مبذول شود.

7- دو سه بار خودتو قاطی بلاگ نويسا مي‌کنی و مي‌ری تو قرار وبلاگی و تا ميتونی خودتو مي‌چسبونی به دم کلفتا (با رعايت شئونات اسلامی) و انقدر سيريش ميشی که لينک بگيری.

8- چند ماه بعد تو يه بلاگ داری که اسمش تو همه‌ی بلاگای ديگه هست. کلی رفيق واسه خودت پيدا کردی و کلی واسه تازه واردا کلاس ميذاری. فقط يادت باشه که خودتم يه روزی تازه وارد بودی بقيه زير پرو بالتو گرفتن

« استعفاء »
 به نام خدا و با سلام
بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم .
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است .
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم .
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم .
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...
اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .
من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .
نظر شما چيست ؟؟؟
اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم

                                  شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين شاگرد پرسيد: " پس
ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر

جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!

بال هایت را کجا گذاشته ای

بال هایت را کجا گذاشته ای


پرنده بر شانه هاي انسان
نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

 

تصاويري از مانتوهاي وطني


طرح‌هاي جليقه متصل، نقش آفرين شده، شنلي، سارفون جلوباز، مدل راسته، عبايي، زنجيره دوزي و طرح هسته اي! از جمله مانتوهاي جديد است

مرگ زشت ترين سگ

يا

 

سام، زشت ترين سگ دنيا ، در آستانه 15 سالگي درگذشت. اين سگ که با توجه به دندان هاي نامرتب و ريخته شده اش ، بدن بدون مو و سر طاسش ، سه سال متوالي بدون هيچ رقيبي عنوان زشت ترين سگ دنيا را به دست آورده بود، از محبوبيت خاصي برخوردار بود.

سبزترين خاطرات را زنده بدارو از سردترين بدي ها بگذر    اگه نمي خواهي سرماي قلبت اونقدر زياد بشه،

 

( كه ديگه حقيقت سبز رو نبيني) !

سال نو مبارك

 

اینجا همه چیز عادی است و ما خوبیم.

اینجا همه چیز عادی است و ما خوبیم.

اینجا همه چیز خوب است و ما عادی هستیم. همچنان نمی توانم بنویسم و از این بابت مادر خدا را شکر می کند ودکتر ها شیشه های قرص را به حلقم می ریزندو تجویز می کنند عادی باشم .

اینجا همه چیز عادی است و ما خوبیم

 




 

تبعیض نژادی

><(((:>    *            ><(((:>  *             ><(((:> *   ><(((:>   *        ><(((:>       ><(((:>  *  <:)))><

           

           

            * Mahi eyd barat ferestadam. dige nakharia.eyde mobarak

 

 

 

دعاهای تنهایی


خدایا

بارالها


چگونه مي توانم روي به سوي تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم در حالي که

خود از کرده خويش آگاهم .



چگونه مي توانم دوستدار تو باشم در حالي که برعهد و پيماني که با تو بسته ام

وفادار نبوده ام.



چگونه مي توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالي هنوز شعله هاي عصيان در درونم

فروزان است.



بار الها ،چگونه مي توانم روي به توبه آورم درحالي که اسير هواهاي نفساني خويشم

.

بارالها، تو از علاقه ي من نسبت به خودت آگاهي و مي داني که چقدر مشتاق

رسيدن توام ولي هر وقت که تصميم گرفتم که به سوي تو بيايم گناه به سراغم آمد و

مرا از تو دور ساخت.



هميشه آرزويم اين بوده است که حتي براي يک روز که شده آنچه باشم که تو

مي خواهي و آنچه کنم که تو مي پسندي ولي افسوس اين نفس سرکش تا کنون

مجال برآورده شدن اين آرزو را به من نداده است.



بارالها، مي ترسم، از خويش و از اين سرنوشتي در انتظار من است مي ترسم .از اين

بيابان و شوره زاري که در پيش روي من است مي ترسم .مي ترسم که مرگ به

سراغم بيايد آرزوي رسيدن به تو را اين بار او ار من بستاند.



اي پروردگار بي همتا به لطف و کرم خويش مرا از مرداب رهايي ده و تواني ده

خويشتن را از هرچه بدي است پاک کنم . خدايا به من فرصتي ده تا عاشق بودن را

تجربه کنم.



 

روش های پیشرفته خلاقیت ایرانی در مخ زنی!

 آیا محدودیت باعث ایجاد خلاقیت نمیشود!؟

دستم بوی گل می داد ...

 

 

مرا به جرم گل چیدن گرفتند و محاکمه کردند

 

 

 هیچ کس با خود فکر نکرد

 

 

که شاید من گلی کاشته باشم

جسم من دشتی است..

  جسم من دشتی است...

 

  که بذر نیکی در آن میکارم

 

  وبا نام تو آن را آبیاری میکنم

 

  تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید

 چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند

 

  عظمت و ژرفای عشق تو را نمیشناسم

 

  فقط میدانم...

 

  که معبود این دل خسته هستی

 

  و اگر دیده از من برگیری

 

  خواهم مرد.