فقط وقتی ناراحتم پیدایم می شود، شاید به خاطر این باشد که توی دنیای بیرون فقط لبخندت را می خواهند و حرف هایی که آنها را بخنداند.

چند روزیه عجیب دلم گرفته هوای بد بودن کرده، هوای بی قیدی، هوای بی حد و مرز بودن، حتی هوای بد دهن بودن و فحش دادن!!!

دیروز شروع کردم به بد بودن، چون از خودم از خدا شاکیم دلم پره از همه چیز..........از دوستم شروع کردم، هر چی می گفت جواب سر بالا می دادم، شکه شده بود، ولی چیزی نمی گفت، بیشتر بد شدم و شروع کردم به بد و بیراه گفتن مثلا می گفتم گیر نده که می زنم تو دهنت(!!!)، هنوز هاج و واج بود و نگرانم شده بود، میگفت چته؟ بگو چی شده گه انقد ناراحتی؟ میتونم برات کاری کنم؟

چه طور میتونست واسه کسی که داره باهاش بد رفتاری می کنه نگران بشه؟ این کارش عصبیم می کرد، دلم می خواست باور کنه بدم، ولی باورش نمی شد. منم تصمیم گرفتم بدتر شم و خواستم بهش فحش بدم اونوقت از خودم شکه شدم... من فحش بلد نبودم... گریم گرفته بود، مگه میشه؟

من بد نمی شدم، این منو خوشحال نمی کرد، بلکه احساس کردم در اسارت خودم هستم، احساس می کردم ناتوانم، احساس می کردم ....

هنوز این هوای بد بودن ولم نکرده، هنوز دلم می خواد بد باشم تا بی قید باشم

می خواهم شطرنجی کنم خودم راِ،نه... این من نیستم که میبینی!! این من نیستم که میشنوینه این من نیستم...بگذار گریه کنمین من است که می نویسد و من نیست که می خندد، سالیان درازیست که کسی به جای من میخندد

قاه قاه ...من که غمگین نیستم

قاه قاه ...من که از گریه خیس نیستم

قاه قاه ...من که خسته نیستم

قاه قاه ...من که دلم ترک نخورده است

قاه قاه...من که عزیزی از دست ندادم

قاه قاه.....من که غمی ندارم