بزرگترین ترس زندگیم از دست دادن عزیزترین کسم پدرم بود حالا اون نیست من چطور بی حظورش هنوز زنده ام نفس میکشم ...یعنی این منم که هنوز بی تو زنده ام چطور طاقت اوردم عزیزدلم نبودنت رو دنیای من بی تو چقدر بی رنگه بهم بگو چطوری بی تو روزهارو سر کنم ....

«عریانیه لحظه های بی تو،شرمگینم می سازد»
«بی توزندگی هم به زنده بودنم دهان کجی میکند»
«بی تو روزگار ،با شتاب بیشتری »
«لحظه هایم را به کام مرگ می فرستد»
«حتـّی خاطراتت ،با پوزخندی کشنده »
«از سرزمین رویاهایم می گریزند»
«بی تو ساز زندگی نا کوک و زخم دل ناسور است»
«جز تو کیست که نمک پاش دل زخمیم نباشد؟»
«چه کسی جز تو مرهم زخمهای قلب شکستۀ من است؟»
«چه کسی آسمان ابری چشمانم را»
«به میهمانی خورشید دعوت میکند؟»
«باز گرد،که تا پایان عمر سراسر پریشانیم »
«راهی نمانده»
«شتاب کن که لحظه هایم برای پر کشیدن به تباهی در شتابند»
«شاید فردایم را طلوعی دیگر نباشد»
/////////////////////////////

بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد

و بعد از رفتنت انگار

کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد

رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

                                 برگرد

بالی از اشک