يك كارمند دولتي از فرط بي حوصلگي به جستجو در قفسه هاي قديمي اتاق كارش مشغول شد. در حين جستجو به يك چراغ پيه سوز خيلي قديمي برخورد. با خودش فكر كرد مي تواند از آن به عنوان يك شي زينتي در دكور خانه اش استفاده كند. بنابراين آن را با خود به خانه برد. هنگام تميز كردن و پوليش چراغ، يك غول از چراغ بيرون آمد و گفت كه مي تواند سه آرزوي او را برآورده كند. 
كارمند گفت: «يك نوشابه خيلي خنك مي خواهم.» غول نوشابه اي خنك با يخ را براي او ظاهر كرد و او نيز خورد.
سپس كارمند گفت: «حالا دوست دارم در يك جزيره زيبا و خوش آب و هوا كنار ساحل باشم.» ناگهان خود را در يك ساحل زيبا و رويايي ديد.
كارمند براي آرزوي سوم خود گفت: «دوست دارم هرگز كار نكنم.» پوف! كارمند چشم هايش را باز كرد و خود را در اتاق كارش ديد..
,.............................................
گاهی دلم می گیرد از آدم هایی كه در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند دلم می گیرد از خورشیدی كه گرم نمی كند و نوری كه تاریكی می دهد ازكلماتی كه چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی كه دستت را می فشارد و نگاهی كه به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند از دوستی كه برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد و بعد پرواز را با منفور ترین كلمات دنیا معنی می كند..........,