هیچیم شبیه ادمیزاد نیست.........
هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه.........
بعد دعای جوشن کبیر بود و قران سر گرفتن و یه ساعت و التماس گریه زاری و درخواست از خدا بود که دلم خواست موسیقی گوش بدم . حالا کی ؟ دم اذون ! خوب چیه ؟ ادمیزاده دیگه ! دلش می خواد ! اصلا من یه جوری مریضم................هیچیم شبیه ادمیزاد نیست...........................
به من بفهمون...کجای سرنوشتم
دارم میرم جهنم...یا راهی بهشتم
از این دوراهی...دل خوشی ندارم
یا می خورم به پائیز...یا می رسه بهارم...*
چقدر دلم گرفته..............
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 12:1 توسط لیلی
|