دلتنگ از اینهمه...
دلتنگ از اینهمه...
باز شنبه.
اگه این دور و برا کلیسا بود حتما از فرط دیوونگی میرفتم راهبه میشدم....................
+
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:58 توسط لیلی |
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
آذر ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
تیر ۱۳۹۰
خرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
آذر ۱۳۸۹
آبان ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
شهریور ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
اردیبهشت ۱۳۸۷
اسفند ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
شهریور ۱۳۸۶
مرداد ۱۳۸۶
آرشيو
پیوندها
کافه کاغذی(رسول قنبری)
از نو برای تو مینویسم
سپیده
ما میتوانیم(یکی)
یادداشت های یک دختر ترشیده
ღღღ.•* *•. زندگی خالی نیست .•* *• ღღღ
ایستگاه
نغمه سکوت
چرکنویس های یک معمار
روزانه های یک دوشیزه
واقعیت های یک زنگی مشترک
BLOGFA.COM