خسته‌ام، آنقدر این واژه را برای حالت‌های مختلف زندگی‌ام به کار برده‌ام، که دیگر ابهت و وقارش را از دست داده است. تبدیل به واژه‌ای بی‌مصرف شده در زندگی‌ام که دیگر حالم را بازگو نمی‌کند. 
انگار حالا خسته‌ام یعنی مثلا از سر کار آمده‌ام یا از سر کلاس یا اصلا از خرید آمده‌ام. پاهایم کمی درد می‌کند، یعنی دوش بگیرم و چای بخورم و پاهایم را دراز کنم خستگی‌ هم جاکن می‌کند و می‌رود.

اما حال من جور دیگری است. یعنی پرم. یعنی تکمیلم، یعنی به مویی بندم. یعنی سر سوزنی با افتادن و درهم شکستن فاصله دارم. یعنی تمام بدنم درد می‌کند که با هیچ دوش آب گرمی خوب نمی‌شود. یعنی اشک‌ها به پشت چشم رسیده‌اند. یعنی دو قدم مانده برسم به داغانی.

یعنی دندان‌هایم در جگرم فرو رفته و خون‌چکانم از بس که دندان روی جگر گذاشته‌ام. 

یعنی کاری به کارم نداشته باشید اینقدر به من سیخونک نزنید، یعنی مدام وادارم نکنید روشن باشم، وقتی مغزم به تعطیلات رفته. 

یعنی حوصله ندارم، اصلا و در هیچ موردی. 

خستگی دیگر این معنی‌ها را نمی‌دهد. به جایش می‌گویم پیرم.
آی خدا دل گیرم ازت‌، آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

 

این غصه های لعنتی از خنده دورم میكنن

این نفس های بی هدف زنده به گورم میكنن

 

چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره

فرشته مردن من ، منو از اینجا میبره

 

آی خدا دل گیرم ازت‌، آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت

 

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی ار همس آی دنیا بیزارم ازت